تبليغاتX
سمور سرگردان

سمور سرگردان

اه چه بی رنگ و بی نشان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کی شود این روان من ساکن
بحر من غرقه گشت هم در خویش
این جهان و آن جهان مرا مطلب
فارغ از سودم و زیان چو عدم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت
گفتم آنی بگفت های خموش
گفتم اندر زبان چو درنامد
می شدم در فنا چو مه بی پا
بانگ آمد چه می دوی بنگر
شمس تبریز را چو دیدم من
 
کی ببینم مرا چنان که منم
کو میان اندر این میان که منم
این چنین ساکن روان که منم
بوالعجب بحر بی کران که منم
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
طرفه بی سود و بی زیان که منم
عین چه بود در این عیان که منم
در زبان نامده ست آن که منم
اینت گویای بی زبان که منم
اینت بی پای پادوان که منم
در چنین ظاهر نهان که منم
نادره بحر و گنج و کان که منم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:2  توسط نرگس  | 

 سلام.                                                                                                                                                                                                         دوباره برگشتم با یه شعر دیگه.امیدوارم لذت ببرید.                                                                                          راستی سال نو مبارک.سیزدتون بدر!

همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم


 

زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "


 


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


 


در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ي يک عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند


 

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را
دوست دارم "


 


دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت


 


گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد


 


کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده است


 


سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد


 


و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .


 


من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 21:38  توسط نرگس  | 

پسرک  روی تخته سنگ جا به جا شد.با دست چند علف نازک و نمناک را کند و با بی توجهی ریز ریز کرد.در همین حال غروب خورشید را تماشا میکرد.روی تپه ی بلندی نشسته بود  و به گدرمزار ها چشم دوخته بود.با خود فکر میکرد:"غروب چه زیباست.اگر اکنون روی صخره ای کنار دریا بودم،چه چشم انداز با شکوهی رو به روی خود داشتم.آب مانند آیینه ای صورت نارنجی خورشید را به او می نمایاند.اما غروب گندمزار بسی زیباتر و دل انگیزتر است. موج گندمها زیر نسیمی که از سرزمین شب می آید، می رقصند.نوک گندمها شعله ور می شود. . و وقتی که روی بلند ترین تپه باشی،گویی صدای موسیقی غمناک خورشید هم به زیبایی منظره می افزاید."

هیچ زیبای ای برای پسرک بالاتر از زیبای غروب نبود.همه ی وجودش سرشار بود از زیبایی و  تحسین.با این که هر روز این منظره ی دلپذیر را تماشا میکرد، اما هیچ گاه به خاطر نمی آورد بار دیگری هم غروب را دیده باشد.غروب برای او رازی بود که در آن شناور شده بود و دلبسته ی آن بود.پسرک برای لحظه ای چشم از گندمزار برداشت و به زمین چشم دوخت.اطراف صخره پر از علف بود.اما قسمت زیر صخره برهنه مانده بود. زیرا سرگرمی هر روز پسرک تماشا کردن گندمزار و کندن علف ها بود.صدای کلاغی سکوت شامگاهی را شکست.رشته افکار پسرک مانند علف های نمناک پاره شد و از جا بر خواست.آرامشی همیشگی در و وجودش رخنه کرده بود و برای فراموش کردن آن، به سرعت شروع به دویدن کرد.خواست فریاد بزند  ولی صدای آرامی از گلویش خارج شد و ادامه نیافت.پسرک دوید تا به حصارهای اطراف گندمزار رسید.هنوز خسته نشده بود.او آن قدر بچه بود که هنوز شیطنترا نیاموخته بود و آن قدر به تفکر و گرفته بود که از شیطنت لذتی نمیبرد.با این حال به اطرافش نگاهی کرد و به سر عت خود را به حصار فلزی آویزان کرد.از آن دو متری بالا رفت.خواست بالاتر برود اما متوجه شد که به پایان راه رسیده و آخرین مرحله، گذشتن از سیم خاردار است.با چابکی از این طرف حصار به ان طرف پرید و دوباره دستش را به سیم های فلزی گرفت. آرام آرام پایین آمد.خود را روی گدم ها پرت کرد.چند گیاه خاردار که در اطرافش بودند دستش را زخمی کردند.دوباره نگاهی به حصار فلزی انداخت و سعی کرد بازگشتن را فراموش کند.

همان طور در میان گندمزار پیش میرفت و گندمهایی راکه از خودش بلندتر بودند با دست کنار میزد.صدای جیرجیرکی به گوش میرسید.پسرک رفت و رفت تا جایی که فهمید هوا تاریک تاریک شده است.لحظه ای ایستاد و به اطراف خود نگریست.در چند قدمی چشمش به مترسکی افتاد.جلو رفت.مترسک با چشمان درشتش پسرک را می نگریست.

پسرک دست زبر مترسک را لمس کرد و گفت: مترسک...تو چند وقت است که اینجا هستی؟ مترسک پاسخ داد : نمیدانم...برای من زمان و مکان مفهومی ندارد ... من همیشه این جا بوده ام.

پسرک دوباره گفت: تو چقدر خوشبختی!روزها که انوار طلایی خورشید بر گندمزار طلایی می تابد، تو اینجایی و غروب هم که در سکوتی دل انگیز خورشید نغمه ی بدرود می خواند تو این جا هستی.شبها که مهتاب رخسار درخشان گندمها را روشن میکنم و جیرجیرکها می خوانند و انسان بیش از هز وقت دیگر خود را به سکوت شامکاه نزدیک احساس میکند هم تو اینجا هستی.مترسک، همه ی لذت ها و زیبایی های زندگی از آن توست، اما أیا هگز می شود از این زیبایی ها خسته شد؟ مترسک گفت:بله همه ی زیبایی های زندگی از آن من است.من نزدیک بودن به صدای نفس نفس زدان علف ها را حس کرده ام و غم جیرجیرک ها را از صدای دل نوازشان خوانده ام.آن قدر که دیگر نمی توانم هیچ کدام از این ها را حس کنم.همه ی این ها زیباید اما اوج تحسین من اینست که به انها فکر نکنم. 

 پسرک گفت:مترسک، مترسک،چگونه میتوان به این زیبایی ها فکر نکرد؟من تو را درک نمیکنم مترسک.بگو ببینم، مگر کلاغ ها گندم هم می خوردن که تو را این این جا گذاشته اند؟ مترسک گفت:من هیچ گاه فرصت نکرده ام این را بفهمم چون همیشه اینجا بو ده ام و وجود خود را حس کرده ام.در مزرعه ای که مترسک هست،مسلما پرنده لب به گندم نمیزند.

پسرک گفت: اوووه...چقدر جالب!تجربیات تو اندک است زیرا هیچ وقت نتوانسته ای بودن خویش را به فرماموشی بسپاری.اما چه دلیلی دارد که تو را اینجا گذاشته اند؟ بر فرض که گنجشکان گنمها را بخورند و گندمها تمام شود و کشاورزان ضرر کنند،  مگر چه اتفاقی می افتد؟ مترسک جواب داد: چه اتفاقی می افتد؟ ضرر میکنند و دچار مشکلات مالی میشوند، آن وقت نمی توانند شکم خانواده شان را سیر کنند و فقیر میشوند.پسرک، این ها خیلی مهم است ، تو نمیدانی که در زندگی جز غروب چه چیزهای دیگری هم هست، زندگی در آن طرف تپه هم جریان دارد.خانواده ها گرسنه و فقیرند، باید محصولات کشاورزی فروش کند.

پسرک گفت: تو برای من عقاید خودت را شرح دادی اما به نظر من تو بسیار کوتاه نظری.چرا این همه کشاورز که شصه ی جیبشان را می خورند،  به جای این فکرها نمی آیند و ساعتی غرغ در این زیبایی ها شوند؟زیبایی اصل و مبدا همه چیز است.جوهر هر تفکر و خلاقیت و هنری زیبایی است.همه ی چیزهایی که در نظر انسان عاقل و معمولی اهمیتی ندارند، برای من اساسی ترین چیزها هستند.مترسک، من گفتگو را با تو اغاز کردم،زیرا گمان میکردم تو که خود به گندمزار پیوسته ای، از زیبایی و رموز آن آگاهی.اما اشتباه میکردم.چه کسی میداند ایا خورشید هم از راز خود آگاه هست یا نه؟آیا گندمزار میداند که در جریان باد چه درخششی دارد و ایا جیرجیرک میدان که آواز غم انگیزش زیباترین اوازهاست؟من که گمان نمیبرم که بدانند و همین ندانستن است که آنها را زیباتر میکند.من فقط میتوانم آنها را تحسین کنم، زیرا وظیفه ی من این است که در راز زیبایی شناور باشم ، چه کسی از خود آن راز خبر دارد؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 9:31  توسط نرگس  | 

و چشمهاي تو با من هميشه مي گفتند :

(( رها شو از تن خاكي

(( از اين خيال كه در خيل خوابها داري

(( مرا به خواب مبين

(( بيا به خانه من،

- خوب من -

به بيداري !))

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:52  توسط نرگس  | 

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 12:44  توسط نرگس  | 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 18:25  توسط نرگس  | 

باد ما را با خود خواهد برد

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب کوچک من دلهرة ويرانيست

گوش کن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

در شب اکنون چيزي مي گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظة باريدن را گوئي منتظرند

لحظه اي

و پس از آن، هيچ.

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد

باز مي ماند از چرخش

پشت اين پنجره يک نامعلوم

نگران من و تست

اي سراپايت سبز

دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من

بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش لبهاي عاشق من بسپار

باد ما با خود خواهد برد

باد ما با خود خواهد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:0  توسط نرگس  | 

من قطره بارانی هستم.امروز متولد شدم اما تا چشم باز کردم فقط فرصت اندکی داشتم برای نگریستن به ابر و حداافظی از او.طوفان تندی بود. در آسمان غوغا بود.من و قطره های دیگر با باد به این طرف و آن طرف می رفتیم.باد صورتمان را نوازش میداد.با شتاب به سوی زمان رهسپار بدیم.سفر در آسمان باشکوه بود،طوفان و باران زیبا بودند. باران به معنای تولد من و قطره های دیگر بود.باد ما را به سمت زمین می برد.کم کم درختان را می دیدم...ودریای وسیعی را...و کوهها را در چشم اندازی دور......پایین تر آمدیم و از مقصدمان آگاه شدم.ما به سوی دریا رهسپار بودیم و به آن نزدیک و نزدیک تر می شدیم.ناگهان باد تندی وزید، احساس لذت بخشی به من دست داد و گویی تمام وجودم یخ کرد.چشم باز کردم و دیدم به دریا پیوسته ام... به نهایت قطره ها....بر اثر موج بالا و پایین میرفتم.تا اینکه از سطح دریا دور و دور تر شدم.ماهی های گوناگون شتابان به این طرف و آن طرف میرفتند.جریان آب سریع شده بود و من از کنار ماهی های مختلف می گذشتم.گیاهان دریایی رقصان به من و همسفرانم سلام میکردند.ما از راه دوری آمده بودیم و به راه دوری میرفتیم...شتابان به عمق دریا میرفتیم.ناگهان به قطعه سنگی برخورد کردیم و به سمت بالا پرتاپ شدیم،جریان آب عوظ شدو به سوی سطخ دریا رهسپار شدیم................همراه یکدیگر و دست در دست هم.راز زنده ماندن ما قطره ها در همین است:اگر قطره ای تنها در خشکی بودم،دقایقی نمی گذشت که تبخیر می شدم و به آسمان می پیوستم.اما وقتی که با دوستانم باشم، زنده خواهم ماند.... 

به این طرف و آن طرف میرفتیم و ماهی ها را تماشا میکردیم.کوسه ها و گیاهان را می نگریستیم.ناگهان موج شدید از راه رسید و من محکم به بدن یک ماهی کوبیده شدم.احساسی به من دست داد گویی بین زمین و آسمان هستم....و گویی واقعا هم بودم،زیرا لحظه ای بعد خود را در خشکی دیدم.روی بدن ماهی ای بودم که قلابی در دهان داشت و مرد ماهیگیری کنارش بود.من تنها و بیکس روی بدن این ماهی بودم...به دور از دیگر قطره ها....مرد ماهیگیر مرا برداشت و چوبی در بدنم فرو کرد.سپس چوب را بر روی آتش بزرگی گرفت...من در آتش فرو رفتم...وجودم روشن شد،سوختم و به آسمان پر کشیدم...قطره هایی را در آسمان می دیدم که شتابان به سوی دریا می رفتند، در دل به آنها گفتم: " شما هم روزی به سر نوشت من دچار خواهید شد...این چرخه ی زندگی همه ی ماست....."  سپس خود را به آغوش باد سپردم تا مرا نزد ابر ها ببرد و به آنها بپیوندم.

                                                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:31  توسط نرگس  | 

پاهایم را تا زانو در ماسه های نم دار فرو بردم.باد تندی وزید و موجی برخواست.به سوی من پیش میآمد.جریان آمدنش را در تاریکی شب دنبال کردم.به صخره ای که در نزدیکیم بود برخورد کرد و گویی همه ی نیرویش یک آن رها شد,  من خیس شدم.نفسم در سینه حبس شده بود , بر خود لرزیدم.ماسه هایی که رویشان نشسته بودم همه خیس خیس شده بودند.دستم را دراز کردم و تکه چوبی برداشتم.روی ماسه های نمدار طرح دخترکی را کشیدم که کنار ساحل نشسته بود.نتوانستم مهتابی را بکشم که صورت سفید و بچگانه ی او را روشن کرده بود.نتوانستم امواجی را بکشم که به سوی او در حرکت بودند.نتوانستم آسمانی را بکشم که دوباره چادر سیاه خود را بر تن کرده بود. دست از طرح خود کشیدم و به پیرامون خود چشم دوختم.من , در یک شب مهتابی , زانو به بغل گرفته دریا را می نگریستم.نور مهتاب رنگ سفید را بین امواج پاشیده بود.صدای جیرجیرکی به گوش میرسید.احساس می کردم نسبت غریبی با ماسه های نمناک ساحل دارم...موجی از پی موج دیگر میآمد و مرا خیس میکرد , من هنوز هم تصویر نخترکی را با صورت سفید و بچگانه میکشیدم............

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 21:5  توسط نرگس  | 

سلام.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 21:0  توسط نرگس  |